امروز... روز اول

 

مامان و بابا رفته اند قدم بزنند. در سکوت همراهی‌ام میکنند، بی آنکه کنارم باشند.

روزها میگذرند چه بخواهم چه نخواهم. امروز رسما روزشماری‌ام شروع شد. راه، طولانی است و ناهموار...

آذوقه‌ام را برداشته‌ام و شروع کرده‎ام. میدانم که میتوانم.

...

امروز زخم دستم خوب شد. چقدر برایش الکی غصه خورده بودم! چقدر الکی غصه خورده‌ام و الکی خندیده‌ام. نکند همه چیز الکی باشد، یکهو بیدار شوم و ببینم که سرکار بوده‌ام. همه این مسیر را، از آغازش تا حالا ... تا پایان!!

/ 5 نظر / 16 بازدید
سحر

رفتــم گفتـم از “خـــــیرش” مـی گــذرم شنیـدم کـه زیــر لب گُفـت از “شــــــرش” خــلاص شـدم . . .

عجـــــــــــــــــب[تعجب][سوال]

امیر

منم احساس میکنم الکیه ولی ما خیلی جدی گرفتیم

وحید

این دنیا به بی معرفتیاش نمیرزه بعضیا که راحت دل میشکونن چه فکری میکنن؟؟؟؟؟؟ زمانه استاد قابلیه دکتر آلکسیس کارول میگه ((هرکس به هر طریقی دل کسی را بشکند تقاص آنرا پس خواهد داد دادگاه خداوند مث دادگاه شما انسانها نیست))