هنوز بوی عید می آید...

 

همش داشتم فکر میکردم چی بنویسم

  چه اهمیتی داره. شما که منو نمیشناسین. نیشخند 

این روزا خوشحالم و دلتنگ، خوشحالم که بورس گرفتم برای سال بعد و دلتنگم چون دلم میخواست ایران بودم. 

لعنت به حس و حال عید. هر ۱۰ دقیقه یه بار گریه م میگیره. دلم برای خونه تنگ شده.. برای همه چی و همه کس.

دلم برای حس و حال عاشقی ایران، دلم برای خوراکیای مامان پز، دلم واسه آوازخوندن بابام تنگ شده...

این همه دورما، ولی باز بوی عید میاد! ...


مرا باد از آنجا آورد و اینجا رهایم کرد. ولی من هنوز معلقم. 

صدای باد می آید

 

انگار خشکم زده و زمان، هنوز کنار آن شال گردن ایستاده و حتی یک ذره هم تکان نخورده، همان شال گردن راه راه کرم و قهوه ای، بغل سالن تیاتر و کنار آن شب سرد..

 

انگار هنوز در خیابان ها می دوم و هنوز چشم هایم می سوزد

 

انگار معلقم، نشمرده ام چند روز، چند هفته، چند سال، گذشته.. اصلا، گذشته؟

هنوز منتظر آب شدن آن برف سنگینم، هنوز پنجره را باز میگذارم تا بلکه بوی عید ..

آه بوی عید..


/ 1 نظر / 12 بازدید