یکی از آن شب‌ها..

 

دیشب یکی از آن شب‌ها بود. خوابم نمیبرد و باز خاطرات رهایم نمیکردند. باز فکر کردم و فکر کردم و ... لعنت فرستادم و مهربان شدم و یک قطره اشک ریختم... آدم است دیگر، حافظه‌اش خوب کار می‌کند گاهی اوقات...

 

 حالا که رفته ای ، بیا
بیا برویم
بعد ِ مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد
موهایت را از روی لب هایت ....

لعنتی ... !!
دستم از خواب بیرون مانده است.... 

 

شعر از گروس عبدالملکیان

/ 9 نظر / 11 بازدید
asal

خیلی قشنگ بود مرسی که سر زدی

امیر

واقعا عااااااااااااااااااالی بود[دست]

کیوان

با عرض درود و بی پایان.. این متن از گروس عبدالملکیان فوق العاده بود... قلمت گرم و صمیمی متشکرم

مریم

سلام رها جون ممنون که سر زدی........ که حس آشنا... شمام بله؟؟؟؟؟

سوین

سلام عزیزم رها جون خیلی خوبه.[قلب][قلب]

کیوان

سلام.... با نوشته ای در منتهای سبز دلتنگی چشم انتظار قدم سبز حضور دوستی سبز چون تو مانده ام... بیا و سبزی را بر خزان کلبه ام هدیه کن... متشکرم

وحید

مرسی زیبا بود و یکم قابل تامل چون واقعیتش بعضی جاهاش یکم سنگین بود بازم ممنونبابت این پست خوب[گل]

وحید

قبلا برا این پست کامنت گذاشتم صد بارم بخونی بازم قشنگه منتش از خودته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم خیلی این اتفاق برام افتاده حرف دل خیلی ها رو گفتی واقعا زیباست[گل]

وحید

نمیدونم کدوم سوالم منظورتون بود؟ [متفکر][متفکر][متفکر]